مادر شاغل - حرفای بزرگونه
گل پسر قشنگم سلااام . الان که دارم برات مینویسم سر کارم و در واقع یک حجم سنگین کارم تازه تموم شده و برای خستگی در کردن گفتم دقایقی برات بنویسم . برات بنویسم از اینکه چقدر بزرگ شدی و فهمیده و مهربون و دوست داشتنی و برات بنویسم که خدا رو هر لحظه ای برای داشتنت شکر میکنم و ازش میخوام که خودش مواظبت باشه... راستش دلم گرفته دوست ندارم که ناراحتت کنم و از سختیهای زندگی و ... بگم اما بعضی وقتا دوست دارم گفتن بعضی از چیزها درسی باشه که باهاش یاد بگیری انسان بهتری باشی . خیلی وقتا ما انسانها همدیگرو قضاوت میکنیم بدون دانستن اینکه طرف مقابل چه لحظاتی داشته چه سختیهایی کشیده و کلا چطور فکر میکنه و به خودمون اجازه میدیم که خودمونو بهتر از بقیه عاقلتر از بقیه و حتی در پارهای از مواقع مادر تر از بقیه بدونیم و این واقعا دور از انصافه .
پسر من سر کار مییام چون مجبورم با توجه به یک سری از مسائل زمان حال و آینده خودمون یعنی خانواده سه نفرمون سر این کار باشم . از نظر مادی و از نظر حتی معنوی . عاشق اینم که همیشه کنار گل پسر قشنگم باشم. اما امکانش برام نیست که چند ساعت روز رو با شما باشم. شاید چند وقت دیگه این امکان فراهم بشه اما الان من و باباییت صلاح رو در این دیدیم که من سر کار بیام. من راراضیم و همه سختی چند ساعت با شما نبودن رو به جونم خریدم مامای و باباشی مهربون از شما توی این چند ساعت نگهداری میکنن و من تا همیشه ممنونشونم شما هم این وضعیت رو قبول کردی و منم خدا رو شکر میکنم.
هر مادرییی آرزو و عشقش اینه که پیش پاره تنش باشه حتی تا وقتی که بزرگ بزرگ میشه و این و بدون که این احساس نه تنها کم میشه بلکه زیاد هم میشه.
هر مادری آرزوشه بهترینها رو برای بچش انجام بده و بهترین مادر باشههه
هر مادری تا آخرین حد توانش برای بچش زحمت میکشه
دلممم خیلی شکسته چون بعضیها باورشونه که مادرایی که سر کار میرن مادریشون کامل نیست
امروز یک نفر به من گفت که من میخوام اگه مادر بشم خیلی مادر خوبی بشم سر کار نرم توی خونه بمونم پیش بچم
آرهههه خدا کنه همه خوب باشن و مادرای خوبی بشن ولی دلم خیلی شکست
به خدا که مادرای شاغل جای دو تا آدم زحمت میکشن
مادرم که خدا نگهش داره همیشه برای ما بهترینها رو انجام داد از دوستاییش که توی خونه بودن همیشه به روز تر بود خونش همیشه مرتبتر بود و همیشه به روز بود ما رو به همه برنامههای روزی که برای بچه ها بود میبرد و همیشه تلاش کرد بهترینها برای ما باشه
من چون مادر شاغل داشتم همیشه میخواستم توی خونه بمونم و یک مادر خانهدار باشم. که وقتی شما از مدرسه میآیی برات غذا درست کنم و همیشه پیشت بمونم. زمانی که تصمیم گرفتم که شما بیای تو زندگیمون و وقتی به این دنیا اومدی هم به این موضوع فکر کردم که بمونم توی خونه و لی به دلایلی این کارو نکردم بابایی و مامی هم خیلی بهم گفتن که سر کار بیام. الان هم فکر میکنم که کار درست این بوده. شاید کسی کار درست رو چیز دیگهای بدونه اما الان من وضعیتم اینه و سعیم هم اینه که مادر خوبی باشم. دلم خیلی میشکنه که بعضیها قضاوت میکنن بدون دونستن چیزی و یا حرفی میزنن بدون مزه مزه کردن اون توی دهنشون.
کسانی که پشت هم همش پشت دیگران حرف میزنن خیلی مشکلات و نداشتن ولی در مورد بقیه که مشکل دارن حرف میزنن. دوست ندارم همچین آدمایی کسانی باشند که باهاشون رابطه دارم دوست ندارم حتی اگر بدون هیچ دوستی بمونم. هیچ وقت دوست ندارم با همچین انسانهایی دوستی کنم و از خداوند میخواهم که درستی و خوبی رو جلوی راهشون قرار بده.
انسانها در شرایط مختلف با راههای مختلفی که جلوی روشون قرار میگیره با ید بهترین ها رو بسازن این یعنی زندگی درست.
من یک مادر شاغلم. تصمیم بزرگ کردن و مواظبت کردن از یک فرشته آسمونیرو دارم و میخوام که هر کاری توی این راه ازم بر می یاد انجام بدم. شاید خطا و اشتباهی داشته باشم اما همیشه از خدا میخوام که کمکم کنه و بهترین راه رو جلوم قرار بده. از خدا میخواهم که بهتیرن ها رو برای پسرم قرار بده و همیشه حفظش کنه. دوستای خوب و بهمون نشون بده و انسانهای منفی، حسود ، بخیل و بد رو ازمون دور کنه.
---------------------
امروز که یک روز از نوشتن این متن میگذره و دیروز تموم شده برا ت مینویسم گل پسرم
روی برد سر کارم یک نفر نوشته
خوب بودن سخت است
اما به زحمتش میارزد
دیروز بعد از یک روز پر استرس و سخت وقتی توی یاد حرفا و کارهای کسانی که ناراحتم کرده بودند بودم. یک خانمی بهم گفت دخترم یک کمکی بهم میکنی اول فکر کردم که میخواد پول بگیره و محلش نزارم اما بعد رفتم جلو . خیلی تعجب کردم اون خانمه گفت من چشمام ناراحته می شه کد این مبایل و وارد کنی من که شکه شده بودم گفتم حتما و رمزشو توی گوشیش وارد کردم. بعد چند دقیقه به یک کوچه تاریک رسیدم که اونجا رو خوب بلد بودم یک دختر کم سن ازم آدرس یک نونوایی رو خواست و منم دیدم می ترسه با خودم بردمش . دیروز تمرین داشتم و سر کلاس نباید غیبت میکردم . خیلی جالبه توی کلاس دو تا قطعهای رو دادن که من قبلا توی کر قبلی تکستاشو از حفظ بودم تکستای شمالی و سختی داشت و حتی یکی از بچهها که خودش شمالی بود نمیتونست که اونارو بخونه . این بود که من برای همه بچهها و استاد خوندمش.
پسرم گلم یک چیزو فهمیدم. اون لحظهای که داشتم با خودم فکر میکردم که ای کاش جواب فلانی رو این جور و اون جور میدادم یا اینکه اگه (یک کار بد مثل خودشون) باهاش بکنم چطوره . اون خانم اول اومد پیشم:)))
بعد این ماجرا یاد برد سر کارم افتادم
جالبه بعد خوبی کردن و کارهای مثبت انسان حس خوبی رو تجربه میکنه و رها میشه امابعد از بعد بودن و صفات منفی حست خیلی بدهههه (برای من که اینجوری بود) شاید سخت باشه با انسانهایی که بدی میکنن حسودن و خلاصه کسانی که شبیه به ما نیستند مثل خودشون نباشی و باهاشون بد نباشی ولی اینو بدون که حتما میارزههههه حتما میارزهههه :)



مادر شاغل - حرفای بزرگونه
